[ جمعه 16 تیر 1391 ] [ 17:05 ] [ nakednight ]
[ ارسال نظر(1) ]
*❤*دختــران دریـــا*❤*به وبلاگ ما خوش آمدید ... |
[ جمعه 16 تیر 1391 ] [ 17:05 ] [ nakednight ] [ ارسال نظر(1) ]
زنجیر کرده ام احساسم را میان ساعت های تلخ نبودنت و ثانیه ثانیه های شیرینِ داشتنت در کنارم ...! کاش بفهمی ... بودنت برایم معنای زندگیست و بس ...!
[ جمعه 16 تیر 1391 ] [ 01:40 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(1) ]
هنوزم واست سواله چرا خوب نمیشه دردم خیلی مونده تا بفهمی من برات چی کار نکردم خنده هات دووم ندارن حس یه آدم نابود پس کجا رفت خنده ای که وقت رفتن رو لبات بود حالا برگشتی چقدر دیر و چقدر دیر حالا که سفید شدن موهام دلم پیر نمی دونستی بری می میره این عشق تو بری خونه نفس گیره نفس گیر بعد گریه های اون شب من یه حال و روز دیگم خیلی وقته غصه هام و رو به روی آینه می گم مگه من چقدر صبورم بذار باورم شه تقدیر چرا برگشتی دوباره توی این خونه ی دلگیر
[ جمعه 16 تیر 1391 ] [ 01:31 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
باشــه قبــول ... ولـي دردهـا که همچنــان حقيقــي اند! [ چهارشنبه 14 تیر 1391 ] [ 14:37 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
مهربانم ! عجیب در این بلوا و شلوغی و ساختمان های سر به فلک کشیده، گیر افتاده ایم ... حالا که سهم تک تک ما از آسمان، روزنه ای بیش نیست که آن هم هر روز محدود و محدوتر می شود، دل هیچ کس برای گل های دود زده پارک نمی سوزد ... هیچ کس به فکر پرنده ها نیست ، قد هیچ درختی به دیوار همسایه نمی رسد ...! و تعجبی ندارد اگر ... قلب های من و تو نیز با یکدیگر غریبه باشند دست هامان جدای از هم ...! و نگاهمان پر از بی احساسی تعجبی ندارد ...
[ چهارشنبه 14 تیر 1391 ] [ 00:48 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ] [ سهشنبه 13 تیر 1391 ] [ 22:08 ] [ nakednight ] [ ارسال نظر(2) ]
تو آمدی و پاییز بهار شد و سرود رسیدنت را آرام آرام به زمزمه نشست. من تنها به کوچ اندیشیم به تنهایی و عاشقانه نوشتم تا بعد از این هم بنویسم و در دل لحظه های زیبایم ، در خلوت تنهایی های بی رنگ و فرو رفته ام و در سکوت تاریخی خیابان های خلوت و لبریز از رد پای شب عشق را زیر لب زمزمه کنم تا حتی پرنده های خیس از باران بدانند که تا همیشه عاشق خواهم ماند
[ دوشنبه 12 تیر 1391 ] [ 20:34 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
تنگ ... نه ... دیگر کلمه ی مناسبی نیست برای بیان اندازه احساس دلم ...! برای تو ... دلم برایت کارش از تنگ شدن گذشته، خوب من ؛ دلم برایت دیگر دل نیست ...!
[ یکشنبه 11 تیر 1391 ] [ 23:50 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
اول که خود حوا و آدم بودیم دیدیم کمی برای هم کم بودیم چندی که گذشت دست هامان وا شد انگار نه انگار که با هم بودیم
[ شنبه 10 تیر 1391 ] [ 02:32 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
غریبه شده ام، حتی برای ستاره ها ...! قایم می شوند از مسیر پیچک پر احساس نگاهم؛ بیچاره چشمانم ... به خالیِ تاریکِ آسمان خیره مانده اند! و سکوت لحظه ها بیداد می کند، در سرزمین دریایی قلب کوچکم ... کاش دلیل این همه تنهایی را در گوشم زمزمه می کرد ستاره ای ... هر چند کوچک کم نور هر چند خاموش ...!
[ شنبه 10 تیر 1391 ] [ 01:59 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ] |
|
|
[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ] |