*❤*دختــران دریـــا*❤*

به وبلاگ ما خوش آمدید ...

من دیگه خسته شدم بسکه چشام خیسه و نم
خوب ببینم و بفهمم و بازم چیزی نگم

من دیگه بریدم از بس شکستم از خودی
توی اینه خیره شم بگم به چشمام چی شدی
خستم از حرفای خوب و بی سر و ته بی ثمر
حسرت یه عمره رفته عقده های تازه تر
متنفرم از ادمای بی مغز و شلوغ
از کتابایی با اسمای قشنگ متن دروغ
دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا؛ بشکنی

این بار ایستادم تا آخرش با کفش آهنی
بات میجنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد
همه از عشق میگن و باز آبروشو میبرن
عقل کل نشون میدن از خودشون بی خبرن
به جای حرف های پوچ و گنده و بی سر و دست
بگو تا کی باید این نمایش و دید و نشست
وقتی حتی نمیخوای بازی کنی بازیت میدن
حتی میخوای خودتم که باشی باز نمیذارن
همه میخوان اونی باشی که خیالشون میخواد
من دیگه داره از این بازی سیرک بدم میاد
هر چقدر زانو زدیم بات اومدیم دیگه بسه
هر چقدر خرد شدیم و دم نزدیم دیگه بسه

عاشق و عارف و درویش و من و تو و خدا
روبروت وایمیستیمو با هم میخونیم همصدا

[ دوشنبه 02 اردیبهشت 1392 ] [ 22:07 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(4) ]

چقدر دلتنگم من برای آنروز ، که خروس خانه همسایه را

بی جهت سنگ زدم ...

و کبوترها را ساعتی پر دادم

من هنوز در فکرم

روی بام خانه ، زیر سقف آسمان می خوابم

و به فصل سرما ؛ زیر کرسی به دعا می شینم

که خدایا امشب آسمانت ، برف سنگین به زمین هدیه کند

و چقدر خوشحالم ، وقتی با چکمه نو

روی برف ها به زمین می افتم ...

آخ که آن روزها را ، در قماری به امید فردا

من چه آسان باختم ...

چه کسی می داند که چرا در غربت 

خنده ای  بر لب نیست ؟!

من دگر یادم نیست ، آخرین بار چه زمان خندیدم !

چه کسی می داند که چرا دیگر باز

در حیاط خانه ها حوضی نیست ؟!

و برای یافتن چکمه ای نو به کجا باید رفت ؟!

چقدر زیبا بود ؛ شوق رفتن به کلاس اول

درس بابا نان داد از کتاب آموختن

یادگاری روی نیمکت کندن

در کلاس منتظر رنگ تفریح بودن

من در آنروز نمی داستم

که سعادت یعنی ؛

یک کشیده از معلم خوردن

کاش میتوانستم باز، در میان جمعی

بی غرور گریه کنم

همکلاسی تو کجایی؟! تو نمیدانی من

چقدر دلتنگـــم ...!

[ دوشنبه 02 اردیبهشت 1392 ] [ 20:50 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

مرا ببر به خواب خود، من خسته ام از همه کس

که خواب و بیـداری من هر دو شکنجه بود و بس

تو را نگاه میکنـم که خفتــه ای کنـار من

پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من

تــو را نگاه میکنـم، که دیدنــی ترین تویــی

من از تو حرف میزنم، که گفتنی ترین تویی

من از تـو حرف میزنـم و شب تمـام میشود

تو را نظاره میکنـم همین ترانـــه میشود ...

 

[ یکشنبه 01 اردیبهشت 1392 ] [ 19:09 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

ته قصه ی ما تلخه دوستت دارم ولی میری

آخــه این رفتن اجبـاره ازم چشماتو میگیری

با اینکه از همه دنیا بدونت دیگه سیرم من

دلم میخواد دم رفتـن بخندی تا نمیرم من

دارم این حرفا رو میگم خودم اشکام سرازیره

بگـو راحت میری بی من بگو گریت نمیگیره

به این تقدیر بی انصاف تو رو با گریه پس دادم

تو خوشبخت شی همین خوبه میسوزم اما دلشادم

ته قصه ی ما تلخه خداحافظ به تو گفتــن

مثل تیره به قلب عاشق و خستم

همین که میری از دنیـام دیگه خالی میشه دستم

تنــم میلرزه از دوریت ولی تو قرص و محکم باش

میون خاطرات من اگه شـــد گاهی یکم باش

[ یکشنبه 25 فروردین 1392 ] [ 00:32 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

* بــاران *

چه کلمه ی غریبی ...!

سوزش چشمانمان از دود ماشین ها نیست؛

آلودگی قلب هاست که احساسمـان را مه آلـود کرده!

بارش بـاران را دگر سودی نیست ...

[ یکشنبه 25 فروردین 1392 ] [ 00:12 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(1) ]

 

بیا و همراهی ام کن ...

میان این همه احساس زیبا ؛

که خودت به میهمانی شان دعوتم کردی !

بیا که نگاه مهربان و شیرینت را در تک تک ثانیه های

این روزهای تقریبا و به ظاهر آرام کم دارم ...

میان این همه آدم، این همه قلب مهربان و دست های گرم از محبت

دلم صادقانه می خواهد شادی اش را تنها با تو تقسیم کند ...

تویی که حتی نگاهت مرهم بود بر روی غم و دلتنگی لحظه هایم

دلم برای دیدنت تنگ است ، سخت و زیاد ...

دغدغه نبودنت تنها دلهره ی آرامش این روزهایم شده

نه ... هرگز دلم نمی خواهد زندانی ات کنم برای قلبم و با زنجیر احساسم

دل من می خواهد عاشقانه ای داشته باشیم آزاد و رهــا

و تو در عین آزادی دستانت برای همیشه برای قلبم بمانی،

من می توانم حضورت را قاب کنم در نیستی هایت،

برای دلداری دلتنگی هایم

اما هجوم حضورت عالم دیگری دارد...!

[ دوشنبه 05 فروردین 1392 ] [ 02:25 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(1) ]

کلماتم را در جوی سحر می شویم

لحظه هایم را

در روشنی باران ها

تا برای تو شعری بسرایم روشن

تا که بی دغدغه

بی ابهام

سخنانم را در حضور باد

این سالک دشت و هامون

با تو بی پرده بگویم

که تو را

دوست می دارم تا مرز جنون.

«شفیعی کدکنی»

[ شنبه 03 فروردین 1392 ] [ 18:44 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(4) ]

 

 

كاش ميموند منو به آرزوم ميرسوند

اوني كه دلم رو ميسوزوند اشكامو كه ديد بايد ميموند

دل تنگم ... دلتنگترين آدمه دنيام

رو شونه هامه غمه دنيا دلگير همه دنيام

بايادش ميگذرونم همه روزامو

رو عكساش ميريزه اشكامو

ميگن به كسي داده جامو

ميدونم ...

ميدونم غير ممكنه برگرده باز

منو شب ديوونه كرده باز

ولي با اين حال پاي اون باز ميمونم

ميمونم ...

[ جمعه 18 اسفند 1391 ] [ 14:31 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(9) ]

نیـاز من به حس تو مث نمـاز عاشقــاست
میگن حسـاب عاشقا از همه آدما جداست
وقتی تمـوم جــاده ها هم قدم تـو میشدن
هیشکی ترانه ای نگفت برای تو به غیر من
برای تو به غیر من
برای تو به غیر من
وقتی بـارون چشـم تو چشـم منم تــر میکنه
میریـزه روی گونــه هـا دردمــو بـدتــر میکنـه
هیچی نمیشه از تو گفت وقتی که تو خود تویی
اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی
اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی

نیـاز من به حس تـو مث نماز عاشقــاست
میگن حساب عاشقا از همه آدما جـداست
وقتی تموم جــاده ها هم قـدم تـو میشدن
هیشکی ترانه ای نگفت برای تو به
غیر من

[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 18:30 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

چشمهـا را بر دریچـه ی انتظــار پلـک نمی زنم.

اشکهـا در بستر گونه ها سرود دلتنگی سر می دهند.

آن سوی وسعت بـارانی دل آفتـاب، یـاد تو جـاریست.

ساحل ماسه ای دستـانم هنـوز از عشــق تو نمنـاـک است.

نیلوفران خیس از شرم نگاهت شعر شادی زمزمه می کنند.

نبض زمـان نفـس نفس میزند از حســرت دیــدارت ...

آغوش سرد دشت روزهاست گرمی عشق تو را منتظر است.

بیا که غـروب دیگر از غربتش به تنگ آمده است.

بیـا دیگر...

[ سه‌شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 11:39 ] [ elham ]

[ ارسال نظر(2) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دانلود آهنگ جدید