*❤*دختــران دریـــا*❤*

به وبلاگ ما خوش آمدید ...

به چشمای خودت قسم

دیگه بهت نمی رسم

وصال تو خیالیه

وای که دلم چه حالیه

یادت میاد بهارمون

دلای بی قرارمون

قایم شدن تو کوچه ها

دور از نگاه بچه ها

بازیای عروسکی

آخ که چه حیف شد کودکی

یه کم برس باز به خودت

می خوام بیام تولدت

اونوقتا اینجوری نبود

راهت به این دوری نبود

حالا که عاشقت شدم

نیستی دیگه مال خودم

پاییز چه فصل زردیه

عاشقیم چه دردیه

گم شده باز بادبادکم

تو نمی یای به کمکم ؟

می خوام دستاتو بگیرم

تو بمونی من بمیرم

عاشقی ام نوبتیه

آخ که چه بد عادتیه

[ چهارشنبه 02 مرداد 1392 ] [ 23:38 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(6) ]

از خیال تو چگونه رهایی یابم؟!

تصویرم، در خیال تو پرسه می زند ...

و مرا چنان می نمایاند ،

که نیستم ...

و نمی خواهم آنچه را در واژه های نیستی من

می پنداری؛

بدانم ...

باشم...

در این نیستی به دنبال چه می گردی؟!

بی آنکه بدانی،

پرسه زن خیابان ها نیستم!

رنگ بی رنگم ،

پر از نجابتی ست

که با زبان دیدگانم

جز صداقت چیزی نگفته است ...

 

[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 03:07 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]


گفته بودم : که شقایق زیباست ؛

و نگفتم تنهاست ...

دلم آزرده از این تنهایی ست

و نسیمی که همین نزدیکی ست

به پیامی ز بهار ،

دل خونین مرا می خواهد ...

گرمی جان مرا می گیرد !

سوز سرمای خزان ،

شب یلدای بلند ...

حسرت روشنی صبحی خوش

همه در وسعت تنهایی من می شینند

چه کسی این همه تنهایی را

با نگاهش می کشاند به سحر ؟!

[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 02:47 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]


 

رفتار من عادیست ...

  این روزها تنها

 حس میکنم گاهی کمی گنگم

 گاهی کمی گیجم

حس می کنم

 از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

-از تو چه پنهان

با سنگ ها آواز می خوانم

وقدر بعضی لحظه ها را

خوب می دانم 

این روزها از روز و ماه و سال، از تقویم

 از روزنامه بی خبر هستم

حس میکنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یکجور دیگر می پرستم

[ سه‌شنبه 18 تیر 1392 ] [ 23:34 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(6) ]

شاید یه روزایی دلم بگیره اما

دل نمیدم به سختیه تموم دنیـا

شاید شبایی باشه که بغضم بگیره

یادم بره اون تویی که هیچ وقت منو یادت نمیره

برای دوست داشتن تو تموم قلب من کمـه

این که تو عاشق منی زیبـاترین باورمـه

آخر کار حرف تو که سر به راهـم می کنه

تموم عشق منه اینه که خدا نگاهم میکنه

چی عاشقونه تر از این که هر نفس تو با منی

خیلی شکستن دلمو دلی که تو نمیشکنی

چه بی اراده رو به روت دوباره زانو میزنم

از هرچی جـز خودت باید دست بکشم دل بکنـم

[ چهارشنبه 12 تیر 1392 ] [ 19:07 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

من دیگه خسته شدم بسکه چشام خیسه و نم
خوب ببینم و بفهمم و بازم چیزی نگم

من دیگه بریدم از بس شکستم از خودی
توی اینه خیره شم بگم به چشمام چی شدی
خستم از حرفای خوب و بی سر و ته بی ثمر
حسرت یه عمره رفته عقده های تازه تر
متنفرم از ادمای بی مغز و شلوغ
از کتابایی با اسمای قشنگ متن دروغ
دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا؛ بشکنی

این بار ایستادم تا آخرش با کفش آهنی
بات میجنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد
همه از عشق میگن و باز آبروشو میبرن
عقل کل نشون میدن از خودشون بی خبرن
به جای حرف های پوچ و گنده و بی سر و دست
بگو تا کی باید این نمایش و دید و نشست
وقتی حتی نمیخوای بازی کنی بازیت میدن
حتی میخوای خودتم که باشی باز نمیذارن
همه میخوان اونی باشی که خیالشون میخواد
من دیگه داره از این بازی سیرک بدم میاد
هر چقدر زانو زدیم بات اومدیم دیگه بسه
هر چقدر خرد شدیم و دم نزدیم دیگه بسه

عاشق و عارف و درویش و من و تو و خدا
روبروت وایمیستیمو با هم میخونیم همصدا

[ دوشنبه 02 اردیبهشت 1392 ] [ 22:07 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(4) ]

چقدر دلتنگم من برای آنروز ، که خروس خانه همسایه را

بی جهت سنگ زدم ...

و کبوترها را ساعتی پر دادم

من هنوز در فکرم

روی بام خانه ، زیر سقف آسمان می خوابم

و به فصل سرما ؛ زیر کرسی به دعا می شینم

که خدایا امشب آسمانت ، برف سنگین به زمین هدیه کند

و چقدر خوشحالم ، وقتی با چکمه نو

روی برف ها به زمین می افتم ...

آخ که آن روزها را ، در قماری به امید فردا

من چه آسان باختم ...

چه کسی می داند که چرا در غربت 

خنده ای  بر لب نیست ؟!

من دگر یادم نیست ، آخرین بار چه زمان خندیدم !

چه کسی می داند که چرا دیگر باز

در حیاط خانه ها حوضی نیست ؟!

و برای یافتن چکمه ای نو به کجا باید رفت ؟!

چقدر زیبا بود ؛ شوق رفتن به کلاس اول

درس بابا نان داد از کتاب آموختن

یادگاری روی نیمکت کندن

در کلاس منتظر رنگ تفریح بودن

من در آنروز نمی داستم

که سعادت یعنی ؛

یک کشیده از معلم خوردن

کاش میتوانستم باز، در میان جمعی

بی غرور گریه کنم

همکلاسی تو کجایی؟! تو نمیدانی من

چقدر دلتنگـــم ...!

[ دوشنبه 02 اردیبهشت 1392 ] [ 20:50 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

مرا ببر به خواب خود، من خسته ام از همه کس

که خواب و بیـداری من هر دو شکنجه بود و بس

تو را نگاه میکنـم که خفتــه ای کنـار من

پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من

تــو را نگاه میکنـم، که دیدنــی ترین تویــی

من از تو حرف میزنم، که گفتنی ترین تویی

من از تـو حرف میزنـم و شب تمـام میشود

تو را نظاره میکنـم همین ترانـــه میشود ...

 

[ یکشنبه 01 اردیبهشت 1392 ] [ 19:09 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

ته قصه ی ما تلخه دوستت دارم ولی میری

آخــه این رفتن اجبـاره ازم چشماتو میگیری

با اینکه از همه دنیا بدونت دیگه سیرم من

دلم میخواد دم رفتـن بخندی تا نمیرم من

دارم این حرفا رو میگم خودم اشکام سرازیره

بگـو راحت میری بی من بگو گریت نمیگیره

به این تقدیر بی انصاف تو رو با گریه پس دادم

تو خوشبخت شی همین خوبه میسوزم اما دلشادم

ته قصه ی ما تلخه خداحافظ به تو گفتــن

مثل تیره به قلب عاشق و خستم

همین که میری از دنیـام دیگه خالی میشه دستم

تنــم میلرزه از دوریت ولی تو قرص و محکم باش

میون خاطرات من اگه شـــد گاهی یکم باش

[ یکشنبه 25 فروردین 1392 ] [ 00:32 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

* بــاران *

چه کلمه ی غریبی ...!

سوزش چشمانمان از دود ماشین ها نیست؛

آلودگی قلب هاست که احساسمـان را مه آلـود کرده!

بارش بـاران را دگر سودی نیست ...

[ یکشنبه 25 فروردین 1392 ] [ 00:12 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(1) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دانلود آهنگ جدید