*❤*دختــران دریـــا*❤*

به وبلاگ ما خوش آمدید ...

درگیر رویای توام ، منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن

دلت از آرزوی من ، انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من ، چشمات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم ، تا با چشام خواهش کنم

درارو بستم روت تا ، احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی ، انگار غرور من شکست

اگه دلت می خواد بری ، اصرار من بی فایده است

هرکاری می کنه دلم ، تا بغضم و پنهون کنه

چی می تونه فکر تو رو ، از سر من بیرون کنه

یا داغ رو دلم بذار ، یا که از عشقت کم نکن

تمام تو سهم منه ، به کم قانعم نکن

[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 01:45 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(3) ]

 

 

تنهاترین آدما هم ؛

سایه ای دارن که باهاش حرف بزنن ...

از وقتی که رفتی ،

انقدر غرق در ظلماتم

که سایه ای هم برام نمونده ...!

 

[ سه‌شنبه 20 تیر 1391 ] [ 01:36 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

شوخی تلخ با داستان های دبستان

 

گاو ما ما می کرد، گوسفند بع بع می کرد، سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی؟! شب شده بود... اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما ...


ادامه مطلب

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 19:04 ] [ hasan ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

داستان زیبا   

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» زن پیش شوهرش برگشت و ...


ادامه مطلب

[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 11:15 ] [ hasan ]

[ ارسال نظر(1) ]

گاهی انقدر غرق آرزوها هستیم که فراموش می کنیم خودمون آرزو کسی هستیم...

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و  ...


ادامه مطلب

[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 11:11 ] [ hasan ]

[ ارسال نظر(1) ]

                                 اجرای جدید و فوق العاده زیبای شادمهر عقیلی به نام مسافر با دو کیفیت


ادامه مطلب

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 19:10 ] [ nakednight ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهیها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد

آرام آرام از خاطرات سبز پر می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجرب است که در انزوای باغچه پوسیده است

حیاط خانه ما تنهاست

حیاط خانه ما،

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می کشد

و حوض خانه ما خالی است ...

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

حیاط خانه ما تنهاست

...

 

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 18:55 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

ته فنجان قهوه ام ؛

عکس کفش های توست ...!

فقط نمی دانم ...

می آیی

یا

می روی ؟!!! ...

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 18:25 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

دلم ...!

براي روزهاي با هم بودنمان تنگ شده؛

براي تو که نه ,

       ولي براي " مواظب خودت باش " شنيدن تنگ شده

براي تو که نه ,

       ولي براي نگاهي که تا پيچ سر کوچه تعقيبم مي کرد تنگ شده

براي تو که نه ,

       ولي براي دلي که نگرانم مي شد تنگ شده

راستش براي اين ها که نه, 

       ولي براي خودت ,

                     دلم خيلي تنگ شده...

 

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 16:34 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

اهنگ جدید وشاد وبسیار زیبای علی عبدالمالکی با نام انگاری مریضم 


ادامه مطلب

[ جمعه 16 تیر 1391 ] [ 17:42 ] [ nakednight ]

[ ارسال نظر(0) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دانلود آهنگ جدید