*❤*دختــران دریـــا*❤*

به وبلاگ ما خوش آمدید ...

 

مرا ببر به خواب خود، من خسته ام از همه کس

که خواب و بیـداری من هر دو شکنجه بود و بس

تو را نگاه میکنـم که خفتــه ای کنـار من

پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من

تــو را نگاه میکنـم، که دیدنــی ترین تویــی

من از تو حرف میزنم، که گفتنی ترین تویی

من از تـو حرف میزنـم و شب تمـام میشود

تو را نظاره میکنـم همین ترانـــه میشود ...

 

[ یکشنبه 01 اردیبهشت 1392 ] [ 19:09 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

ته قصه ی ما تلخه دوستت دارم ولی میری

آخــه این رفتن اجبـاره ازم چشماتو میگیری

با اینکه از همه دنیا بدونت دیگه سیرم من

دلم میخواد دم رفتـن بخندی تا نمیرم من

دارم این حرفا رو میگم خودم اشکام سرازیره

بگـو راحت میری بی من بگو گریت نمیگیره

به این تقدیر بی انصاف تو رو با گریه پس دادم

تو خوشبخت شی همین خوبه میسوزم اما دلشادم

ته قصه ی ما تلخه خداحافظ به تو گفتــن

مثل تیره به قلب عاشق و خستم

همین که میری از دنیـام دیگه خالی میشه دستم

تنــم میلرزه از دوریت ولی تو قرص و محکم باش

میون خاطرات من اگه شـــد گاهی یکم باش

[ یکشنبه 25 فروردین 1392 ] [ 00:32 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

* بــاران *

چه کلمه ی غریبی ...!

سوزش چشمانمان از دود ماشین ها نیست؛

آلودگی قلب هاست که احساسمـان را مه آلـود کرده!

بارش بـاران را دگر سودی نیست ...

[ یکشنبه 25 فروردین 1392 ] [ 00:12 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(1) ]

 

بیا و همراهی ام کن ...

میان این همه احساس زیبا ؛

که خودت به میهمانی شان دعوتم کردی !

بیا که نگاه مهربان و شیرینت را در تک تک ثانیه های

این روزهای تقریبا و به ظاهر آرام کم دارم ...

میان این همه آدم، این همه قلب مهربان و دست های گرم از محبت

دلم صادقانه می خواهد شادی اش را تنها با تو تقسیم کند ...

تویی که حتی نگاهت مرهم بود بر روی غم و دلتنگی لحظه هایم

دلم برای دیدنت تنگ است ، سخت و زیاد ...

دغدغه نبودنت تنها دلهره ی آرامش این روزهایم شده

نه ... هرگز دلم نمی خواهد زندانی ات کنم برای قلبم و با زنجیر احساسم

دل من می خواهد عاشقانه ای داشته باشیم آزاد و رهــا

و تو در عین آزادی دستانت برای همیشه برای قلبم بمانی،

من می توانم حضورت را قاب کنم در نیستی هایت،

برای دلداری دلتنگی هایم

اما هجوم حضورت عالم دیگری دارد...!

[ دوشنبه 05 فروردین 1392 ] [ 02:25 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(1) ]

کلماتم را در جوی سحر می شویم

لحظه هایم را

در روشنی باران ها

تا برای تو شعری بسرایم روشن

تا که بی دغدغه

بی ابهام

سخنانم را در حضور باد

این سالک دشت و هامون

با تو بی پرده بگویم

که تو را

دوست می دارم تا مرز جنون.

«شفیعی کدکنی»

[ شنبه 03 فروردین 1392 ] [ 18:44 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(4) ]

 

 

كاش ميموند منو به آرزوم ميرسوند

اوني كه دلم رو ميسوزوند اشكامو كه ديد بايد ميموند

دل تنگم ... دلتنگترين آدمه دنيام

رو شونه هامه غمه دنيا دلگير همه دنيام

بايادش ميگذرونم همه روزامو

رو عكساش ميريزه اشكامو

ميگن به كسي داده جامو

ميدونم ...

ميدونم غير ممكنه برگرده باز

منو شب ديوونه كرده باز

ولي با اين حال پاي اون باز ميمونم

ميمونم ...

[ جمعه 18 اسفند 1391 ] [ 14:31 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(9) ]

نیـاز من به حس تو مث نمـاز عاشقــاست
میگن حسـاب عاشقا از همه آدما جداست
وقتی تمـوم جــاده ها هم قدم تـو میشدن
هیشکی ترانه ای نگفت برای تو به غیر من
برای تو به غیر من
برای تو به غیر من
وقتی بـارون چشـم تو چشـم منم تــر میکنه
میریـزه روی گونــه هـا دردمــو بـدتــر میکنـه
هیچی نمیشه از تو گفت وقتی که تو خود تویی
اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی
اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی

نیـاز من به حس تـو مث نماز عاشقــاست
میگن حساب عاشقا از همه آدما جـداست
وقتی تموم جــاده ها هم قـدم تـو میشدن
هیشکی ترانه ای نگفت برای تو به
غیر من

[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 18:30 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

چشمهـا را بر دریچـه ی انتظــار پلـک نمی زنم.

اشکهـا در بستر گونه ها سرود دلتنگی سر می دهند.

آن سوی وسعت بـارانی دل آفتـاب، یـاد تو جـاریست.

ساحل ماسه ای دستـانم هنـوز از عشــق تو نمنـاـک است.

نیلوفران خیس از شرم نگاهت شعر شادی زمزمه می کنند.

نبض زمـان نفـس نفس میزند از حســرت دیــدارت ...

آغوش سرد دشت روزهاست گرمی عشق تو را منتظر است.

بیا که غـروب دیگر از غربتش به تنگ آمده است.

بیـا دیگر...

[ سه‌شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 11:39 ] [ elham ]

[ ارسال نظر(2) ]

 

تماشا کن این لحظه هایی رو که ... دارن خیس میشن چشام رو به روت
نشستـم بگیــرم با این گریـــه هام ... جواب ســـوالام و از ایـن ســـکوت

ببیـن رو بـه روی تـــو زانـو زدم
نمی خوام با این غصه ها سر کنم
نشستم هم اینجا ببینم تـــو رو
ببینم تـــو رو بلکه باور کنم
با اینکه کنــارم نمی بینمت
با اینکه نمی خـوای چیزی بگـی
کنــــار تـــو آرامشــــی بــــا منــــه
که مشکوک میشم به وابستگی
.
.
.
سـرم روی این خـاک می مــونه
تـــا
نگــی تــوی گوشــم بخشیــدمت
شبیــه همـه لحظــه هایی شدی ... که هرشب تـو رویـــا می دیدمت

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 20:10 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(3) ]

 

آن قدر از تو دور شدم که جز خاطراتــت هیچ ردی در روزگــارم نیست ،

آن قدر در غربتت محصور شدم که دیگر در خاطر هیچ کس نمی جنبم ؛

هیچ کس مرا به خاطـر نمی آورد و من تنها اسیر حســرت یک نگاهــم

آه ! چقـــدر دلـــم گرفتـــه است و چقـــدر دلـــم برایت تنــــگ است ...

دلم برای غروب هایی که با تو تا ته دنیا می دویدم و برای باران هایی که بوی تو را میداد

و نسیمی که یاد تو را بر مرز و بوم می پاشید و بهـار نارنج هایی که رنگ و بوی زیبایت را

به خود داشتند، تنـــگ است.

دلـم برای نیمکتـی که پر از خاطــره هایی که دوست داشتن را به نظاره می نشستند ،

و آلاچیقی که همیشه صدای قهقهه اش خواب را از کلاغ ها می گرفت و از بوی عشـق

لبــریــز بــود ، تنــگ است ...

و گـل هــایی که هر روز صبــح از بــاغچه باغبـــان پیر و مهــربان می چیــدیم و

گوشه ی اتاق آویزان می کردیم و پنجره ای که رو به خاطراتمان باز می شد ...

و دلتنگـی های شبـــانه ای که در کوچـه باغ ها قــدم میزد ...

و من و تو و "مایی" که جداناشدنی بود ... آه از دست تقدیر ...

الهی غرورش بشکند که نمک خاطرم را خورد و نمکدان دلم را شسکت و

تو را از من و مرا از تو ربود ...

آری اکنون مدت هاست که دیگر هیچ باغ و نارنج و کوچه و چراغ و دیواری ما را نمی بیند

حتی شنیده ام که مرا از یاد برده اند ...

اما دلم هنوز برایت مثل روز اول می تپـد ...

و تو چه میدانی که چقدر دلم برایت تنگ است ...

[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 19:40 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(8) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دانلود آهنگ جدید