
دلم به اندازه تمام سیب های کال چیده شده ی باغ کودکیم گرفته است ...
تو بگو !
تو بگو چرا شب می تواند اینقدر غمگین باشد .
بیا امشب را کمی عاشقانه تر قدم بزنیم ؛
آرام ... آهسته ... آرام ...
حتی اگر هوا سردتر باشد ،
حتی اگر باران تندتر ببارد ؛
حتی اگر گل آلودتر شویم ...
بیا امشب را اندکی عاشقانه تر قدم بزنیم !
و یا نه ...
بدویم !
درست مثل روزهای کودکی ؛
بدویم در مسیر تمام سیب های کال چیده شده باغ کودکی مان ...
درست مثل همان روزها که وقتی سیبی کال می افتاد بغض میکردیم !
می دویدیم ...
تا مبادا شیشه ی نازک غرور آن روزها بشکند .
می دویدیم آنقدر که قطره اشکی در گوشه چشمانمان جمع می شد
و تا ابد در حسرت چکیدن می ماند !
آه ...
تو بگو چرا شب می تواند اینقدر غمگین باشد .
[ یکشنبه 14 مهر 1392 ] [ 23:40 ] [ dokhtaranedarya ]
[ ارسال نظر(2) ]