
دیرگاهی ست
که شب شده
همراز دلم ؛
درد تنهایی وغم ،
شده آواز دلم ...
قاب عکسی ز غروب ؛
شده مرهم به دلم ...
عشق با آتش خود !
زده بر جان و دلم ...
در سکوت لب خشکیده ی من،
راز دل پنهان است ...
کسی از کوچه مگر میگذرد ؟
همه هستی من منتظر است !
[ چهارشنبه 24 مهر 1392 ] [ 18:23 ] [ dokhtaranedarya ]
[ ارسال نظر(0) ]