*❤*دختــران دریـــا*❤*

به وبلاگ ما خوش آمدید ...

 

باران می آید ...

                 باران مثل چشم های من خیس خاطره است ...

                                   راستی آسمان از چه دلگیر است؟!

                                                        از یک خاطره بغض آلود ؟ یا آرزویی محال !؟

 

[ سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 17:06 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(1) ]

 

دلم کار دست است ....

خودم بافتمش ...!

                          تارش را از سکوت ...

                                                        پودش را از تنهایی ...

همین است که "خریدار" ندارد ...

[ سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 16:56 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

آرزوی دانه کوچک

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:

"من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”

اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:

"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی.”

خدا گفت:"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.”

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد ...

[ سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 02:00 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

داستان دلقک!


روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.
مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی, از خیلی ها از… 

مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم ...
پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود.
مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم...!

[ سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 01:49 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

من آمده ام ...
من از صدای سوزان مشرق ،

از بادیه های صمیمی آفتاب ،
از قبایل عاشقان کهن می آیم ...
پنجره را باز کن...
ای شکوه قامتت معنی زلال عشق...
بر من بتاب تا سبز شوم تا خون خوب طراوت در
خیابانهای اندامم جاری شود

پنجره را باز کن...
بگذار تا نگاهت سفر کنم تا کوچه های قدیمی،
تا باغ های پر گل ...
به التهاب پاهایم بنگر که من از وارثان مجنونم ،

به دل بنگر که آنجا مغاک قدیمی عشق است ...
پنجره را باز کن...
اینک دل در قربانگاه چو قربانی استاده است ...
بگذار زخم عمیق نهایت حکایت عشق و عشق های
عتیق را زنده کند ...

[ سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 01:34 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

حس سفید و خاکستری شدن اینجا!

نشانه ی دوباره جوانه زدن است.

چند سطر آبی می شوم،

چند سطر سفید،

و گاهی خاکستری...

[ سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 01:16 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(1) ]

 

مرد زمزمه کرد : خدایا با من صحبت کن و مرغ دریایی آواز خواند ، اما مرد نشنید ...

پس مرد فریاد زد : خدایا با من حرف بزن، آذرخشی در آسمان غرید ، اما مرد متوجه نشد ...

مرد اطرافش را نگاه کرد و گفت : خدایا اجازه بده ببینمت و ستاره ای به روشنی درخشید اما مرد آن را ندید ...

و مرد فریاد زد : خدایا به من یک معجزه نشان بده، و یک زندگی متولد شد اما مرد باز هیچ ملاحظه ای نکرد ...

پس مرد در یأس  و ناامیدی گریست و گفت : خدایا مرا لمس کن و اجازه بده بدانم که این جا هستی، و باز خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد و کنارش نشست اما مرد با عصبانیت بال های پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود به راه خود ادامه داد چرا که فاقد روح دیدن و لمس کردن خدای همیشه در کنارش بود ...

 

[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 20:40 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان، این دانا این پیغمبر

در تکاپوهایش، چیزی از معجزه آن سوتر

ره نبردست به اعجاز محبت، چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند، چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن – به خدا – سهل ترین کار است

و نمی دانم که چرا انسان،

تا این حد با خوبی بیگانه است ...

و همین درد مرا سخت می آزارد ...!

 فریدون مشیری

[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 20:20 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

روح گاهی
مانند قاصدکی
با تلنگری
از هم می پاشد ...
با نسیمی
که
دیگر
از بادی
سهمگین نیز
خطرناک تر است ...

[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 13:40 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

بیائیم نخندیم . . .

بیائیم نخندیم . . .

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده...

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 03:18 ] [ dokhtaranedarya ]

[ ارسال نظر(0) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دانلود آهنگ جدید