
باران می آید ...
باران مثل چشم های من خیس خاطره است ...
راستی آسمان از چه دلگیر است؟!
از یک خاطره بغض آلود ؟ یا آرزویی محال !؟



[ سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 17:06 ] [ dokhtaranedarya ]
[ ارسال نظر(1) ]
*❤*دختــران دریـــا*❤*به وبلاگ ما خوش آمدید ... |
باران می آید ... باران مثل چشم های من خیس خاطره است ... راستی آسمان از چه دلگیر است؟! از یک خاطره بغض آلود ؟ یا آرزویی محال !؟
[ سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 17:06 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(1) ]
دلم کار دست است .... خودم بافتمش ...! تارش را از سکوت ... پودش را از تنهایی ... همین است که "خریدار" ندارد ...
[ سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 16:56 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
آرزوی دانه کوچک دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
[ سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 02:00 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
داستان دلقک!
مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم ...
[ سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 01:49 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
من آمده ام ... از بادیه های صمیمی آفتاب ، پنجره را باز کن... به دل بنگر که آنجا مغاک قدیمی عشق است ...
[ سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 01:34 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
حس سفید و خاکستری شدن اینجا!
[ سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 01:16 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(1) ]
مرد زمزمه کرد : خدایا با من صحبت کن و مرغ دریایی آواز خواند ، اما مرد نشنید ... پس مرد فریاد زد : خدایا با من حرف بزن، آذرخشی در آسمان غرید ، اما مرد متوجه نشد ... مرد اطرافش را نگاه کرد و گفت : خدایا اجازه بده ببینمت و ستاره ای به روشنی درخشید اما مرد آن را ندید ... و مرد فریاد زد : خدایا به من یک معجزه نشان بده، و یک زندگی متولد شد اما مرد باز هیچ ملاحظه ای نکرد ... پس مرد در یأس و ناامیدی گریست و گفت : خدایا مرا لمس کن و اجازه بده بدانم که این جا هستی، و باز خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد و کنارش نشست اما مرد با عصبانیت بال های پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود به راه خود ادامه داد چرا که فاقد روح دیدن و لمس کردن خدای همیشه در کنارش بود ...
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 20:40 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان، این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش، چیزی از معجزه آن سوتر ره نبردست به اعجاز محبت، چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ و نمی داند در یک لبخند، چه شگفتی هایی پنهان است! من بر آنم که در این دنیا خوب بودن – به خدا – سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است ... و همین درد مرا سخت می آزارد ...! [ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 20:20 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
روح گاهی
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 13:40 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ]
بیائیم نخندیم . . .
بیائیم نخندیم . . .
ادامه مطلب [ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 03:18 ] [ dokhtaranedarya ] [ ارسال نظر(0) ] |
|
|
[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ] |