بو می کشم عطر حضورت را ؛
از لابلای خش خش خشک خاطراتی که کم آورده اند
حس مهربان نگاهت را ...
خالی می کنم جای دستانت را ،
میان هجوم دست هایی که هرگز ...
هیچ یک ... دستانم را گرمابخش نخواهند بود به مهر !
اینک ، بعد از رفتن بی بهانه ات ...
آسمان شب های سکوت دلم ،
گم کرده است راهروشن مهتابرا ...
و من ؛ میان این همهآرامش کم می آورم تو را !
نه ... نمی گویم کاش بودی ...
نه ... نمی خواهم برگردی ...
برایتپش های بی قرار قلبم ،
بودنت کافیست ؛ حتی در فرادست ها
خوب باش و خوب بمان ، خوب من
و مراقب احساسی باش که از قلب من ،
با خود به میهمانی گل ها برده ای ...
[ شنبه 15 مهر 1391 ] [ 13:50 ] [ dokhtaranedarya ]
[ ارسال نظر(0) ]