خوب من ...
دوری از من و من دورترها از تو ...
میان این همه نزدیکی ...
دورم از تو و جدای از یادت، شاید آرام گیرد خیالت با بهتر از من ها
دورم از تو که میدانم عکس تنهایی وسیع من دنیایت شلوغ است
سرشار از صدا ...
دورم از تو که افعال همه ی جملاتت اول شخص مفرد شده بود
و من هنوز هم تنها سوم شخص جمع
من همیشه تو را خودم می دانستم ، همیشه در من حضور داشتی
دورم از تو که عکس اوج گرفتن وابستگی ام به تو ، بی تفاوت مانده بودی برای بودنم
دورم از تو که میدانم عکس من که میان تمام بودن ها تو را گزیده بودم
هستند بودن هایی که بودنشان جایگزین خوبیست برای نبودن هایم
و دست ها و لبخندهایی که همراهت باشند
دوست من ...
بدان ... حس داشتنت برای من یک دوستی ساده نبود ،
من لحظه های دوستی ام را با تو زندگی کردم ...
و لحظه های زندگی ام را با تو دوستی
دور می مانم از تو چون برای داشتنت ناخودآگاه خودخواه شده بودم
دور می مانم از تو چون حس می کنم دیگر میان لحظه هایت نیازی نیست
به حضور آرام و غمگین من ...
تو شادتری بی من با در کنار دیگران بودن ها
دور می مانم از تو و تپش های قلبم را سرکوب خواهم کرد
دور می مانم از تو و همه ی خاطرات خوب این سال ها را درد می کشم
تو را نمی دانم اما من ... بهترین هایم با تو گذشت
لحظه ها ... خاطره ها ... دوران ها ... اتفاق ها
و حتی تلخ ترین هایم را درآغوش تو جای گذاشتم
سخت است بروی از دنیای درونم ... اما ... شاید دیگر نمی توانم نگهت دارم
شاید باید راهت جدا شود ... شاید خدا خواست اما ما نتوانستیم باشیم در کنار هم
نمی دانم ... سخت مبهم شده ام این روزها
کاش می فهمیدی عمق احساسم را میان این برهوت زندگی
من زندگی را تا لحظه آخر با تو می خواستم ،
تمام حادثه ها را با وجود تو دلگرم گذراندن بودم ؛
من تمام خوشی ها را برای تقسیم با تو می خواستم اما ...
نمی دانم این خواست تو نبود یا احساس من این بار هم دروغ گفت
نمی دانم ... کمک می خواهم برای رهایی از این همه تردید
برای رهایی از این همه تلخی
[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 00:51 ] [ dokhtaranedarya ]
[ ارسال نظر(0) ]